تبلیغات
همبستگی و اقتدار نشانه ی پیشرفت است
دوشنبه 25 آذر 1387

اصول مقرماتی فلسفه

   نوشته شده توسط: فاطن    نوع مطلب :فصل اول ،

2- آیا آموختن فلسفه دشوار است؟

 

معمولا" تصور می کنند که آموختن فلسفه برای اشخاص عادی کاریست پر از دشواری، زیرا لازمه ی آموختن فلسفه آشنایی به علوم و معارفی خاص است. البته بیشتر کتب "بورژوازی" به طریقی نوشته شده که نظریه ی فوق را تایید می کند و جنبه ی معمایی دارد اما با این حال ما منکر این نیستیم که آموختن به طور عام و تحصیل فلسفه به طور خاص کار دشواری است، ولی به آسانی می توان بر دشواری ها غلبه کردو علت اصلی دشواری هم در این است که پاره ای مسائل که برای خوانندگان مطرح می شود تازگی دارد. در ابتدا ما کوشش می کنیم الفاظی را که ما به آن ها احتیاج داریم و یا الفاظی را که در محاوره ی عادی معانی غلطی به خود گرفته اند، از نو تعریف کنیم.

 

3- فلسفه چیست؟

 

مقصود عوام از لغت فلسفه زندگی در عالم خیال و یا عدم توجه جدی به مسائل زندگی است و حال آن که بر عکس فیلسوف کسی است که برای هر پرسشی ، پاسخ روشنی داشته باشد. فلسفه می خواهد به همه ی سوالات موجود در جهان جواب بدهد. مثلا" دنیا از کجا آمده است؟ انسان به کجا می رود؟ پس معلوم می شود که فلسفه کاملا" با دنیا سر و کار داردو به همه ی مسائل زندگی مشغول است.

ما در تعریف فلسفه می گوییم: فلسفه عبارت است از توضیح جهان، شرح طبیعت و به عبارت دیگر بررسی کلی ترین مسائل. مسائلی که به آن اندازه ی کلی نیست، مربوط به مباحث علوم است و مقدمه ی آن می باشد؛ یعنی از علوم جدا نیست.

این نکته را نیز اضافی کنیم که فلسفه مارکسیستی برای کلیه ی مسائل مربوط به جهان راه حل هایی دارد و این طریق حل مسائل از طرز تفکری ناشی شده است که آن را ماتریالیسم دیالکتیک می نامند.


جمعه 15 آذر 1387

چرا باید فلسفه بیاموزیم؟

   نوشته شده توسط: فاطن    نوع مطلب :فصل اول ،

1- چرا باید فلسفه بیاموزیم؟

 

می خواهیم در این درس ها، اصول مقدماتی فلسفه ی مادی را توضیح دهیم، چرا؟

برای این که نظریه ی مارکسیستی که با شوق وافر خواستارآگاهی از آن هستیم، کاملا" به یک فلسفه و به یک اسلوب مرتبط است: فلسفه و اسلوب ماتریالیسم دیالکتیک.

برای اینکه آموختن این فلسفه و این اسلوب برای فهم بهتر مارکسیسم و رد استدلال ها و تئوری های سرمایه داری و همچنین به منظور یک نبرد سیاسی موثر ، امری ضروری است.

لنین می گوید:"بدون یک تئوری انقلابی حرکت انقلابیمیسر نیست."

مقصود از این کلام آنست که باید بین تئوری و عمل رابطه ی کاملی ایجاد کرد.

 

عمل چیست؟ عمل عبارت است از اجرا کردن، مثلا" صنعت و کشاورزی بزخی از تئوری های فیزیکی و شیمیایی و زیست شناسی را از عالم فکر به حیطه ی علم و به مرحله ی عمل وارد می کنند.( عمل – فرضیه )

 

تئوری چیست؟ تئوری عبارت است از شناخت چیز هایی که ما می خواهیم عملی کنیم.

اگر انسان فقط  عملی باشد آنگاه کارهای او بر حسب عادت یعنی عمل بدون ابتکار و عادتی خواهد بود و اگر انسان فقط تئوری بداند بیشتر تصوراتش اجرا شدنی نیست. پس باید بین تئوری و عمل ارتباط کامل ایجاد کرد.

تمام رمز مسئله  در این است که ما بفهمیم این تئوری کدام است و ارتباط آن با عمل تا چه اندازه است.

واضح است که برای یک مرد مبارز، یک روش تجزیه و تحلیل استدلال و استنتاج صحیح به منظور عملی کردن یک انقلاب درست ضروری است. برای او روشی لازم است که به صورت ((دگم))  یعنی قانون جامدی نباشد، قانونی که بخواهد حل کلیه ی مسائل و قضایا را از پیش حاضر کند و تحول بدهد، بلکه باید پیرو روشی باشد که تابع حالت و وقایع اس. این وقایع و حالات هرگز شبیه یکدیگر نیستند و بدین جهت نتیجه ای که از آن ها گرفته می شودبا هم شباهت نخواهد داشت. باید تابع روشی بود که هرگز تئوری را از عمل و استدلال را از زندگی جدا نکند. این روش ماتریالیسم دیالکتیک (Dialectic materialism) است که پایه و اساس مارکسیسم محسوب می شود و اسن همان چیزیست که می خواهیم اکنون برای شما توضیح دهیم.


پنجشنبه 14 آذر 1387

مقدمه

   نوشته شده توسط: فاطن    

مقدمه

 

چرا؟ این واژه که از سه تکواژ (چ،ر،ا) تشکیل شده به نظر من بزرگترین رمز خلقت خدای حکیم می باشد.  در افق اندیشه های بشری مبنای خلقت بر چرایی پایه ریزی شده که تا ابد به صورت چرایی مرموز باقی خواهد ماند ولی آیا این کلمه ی اسرار آمیز به اینجا پایان می پذیرد؟  یکی از اسرا این چرای مرموز این است:

بشر از از ابتدای خلقت به دنبال رفع نیاز های خود بود و همیشه به برای پیدا کردن نیاز خود به چرایی واحد متوسل می شد و سعی در پرده برداری از این ابهام می کرد. فرض کنید عریان در زمستان، میان انبوهی از برف ایستاده اید، چه احساس می کنید؟ احساس می کنید که دارید می لرزید *چرا؟*چون برف باریده*چرا؟* چون هوا سرد است*چرا؟*چون زاویه ی پرتوهای خورشید با زمین مایل شده است*چرا؟* چون زمین 23.5 درجه روی مدار خود انحراف دارد*چرا؟*……با این تفاسیر این چرا ها ادامه می یابد تا به یک چرا برسد و آن چرا به مسئله ی اساسی فلسفه مشهور است که در آینده به آن خوهیم پرداخت.

با این نگرش از دنیای اطراف خود و رابطه ی چرا ها با هم به این نتیجه می رسیم که اگر چرایی وجود نداشت پیشرفتی وجود نداشت و اصلا" زندگی بی معنا می شد، پس یکی از مهم ترین نعمت های خدا همین مفهوم چرا بود، بار دیگر به مرور این مفهوم بپردازیم تا به رمز اصلی این چرا برسیم:

از این پرسش که چرا می لرزم به این رسیدیم که چون زمین روی مدار خود 23.5 درجه انحراف دارد( البته این دلایل تا ابد ادامه خواهد داشت). حال طرح مسئله را عوض کنیم:

در تهران ستاره ی سهیل  دیده نمی شود*چرا؟* چون سمت  طلوع و غروب آن در محدوده ی دید ناظر تهرانی قرار ندارد*چرا؟* چون زمین 23.5 درجه در مدار خود انحراف دارد.

به این وسیله ارتباطی بسیار زیبا بین چرا ها به وجود می آید که در نقطه ای به هم می رسند که یک چرای واحد تعریف می شود و هزاران سال است که در آن اختلاف نظرهای شدیدی  بین فلاسفه ی مشهور می بینیم ، آن چرا همان مسئله ی اساسی فلسفه است که به آن اشاره شد.

همانطور که میبینید فلسفه مجموعه ی چرا ها و رابطه ی بین آن ها را مشخص می کند و می خواهد به هر سوالی پاسخ دهد.

در این مقالات قصد این است که شما عزیزان با این مفهوم آسنا شوید. برای این آشنایی ابتدا از دید مادی گرایان استفاده می شود که در آن نقص هایی مشهود است، مطالعه ی این مطالب نیازمند جنبه ی بالا می باشد پس مراقب نفس خود باشید.

 

 

                                                                                           فاطن

 


دوشنبه 13 آبان 1387

نشان از بی نشانی ها

   نوشته شده توسط: فاطن    

زندگی ما انسان ها از نشان هایی تشکیل شده که سر انجام به نشانی اعظم و متعالی می رسه که ما به اون خدا می گیم، در واقعیت بحث جنجالی اثبات خدا که از نگرشی بسیار کهنه به وجود اومده خیل عظیمی از مردم رو به خودش جذب می کنه که بالطبع رهنومون یک باور غریزیه که به روح انسان آرامش میده و از تصورات پوچ گرایی جلو گیری می کنه. نشان ها چیستند؟ تک تک رفتار های قابل توجه و مهم و حتی بسیار ناچیز اعضای تشکیل دهنده ی جهان در مسیری قرار می گیرند که ما رو به درکی از وجود لا یتناهی خدا برسونند، ولی متاسفانه اکثر انسان ها از اون ها غافلند و بسیار ساده از کنار اون ها می گذرند، نشان ها در واقع به صورت بالقوه در کل کائنات وجود دارند که هر کدام به صورت اشتقاق نا پذیر از نشان بعدی قرار گرفته، پس کل نشان ها در تماس با یکدیگرند، با کمی تامل می توان به صحت موضوع مذکور پی برد، فرض استنبات درست از یک نظریه متشکل از بی نهایت نشانه است که هر کدام با بی نهایت نشان دیگر در ارتباطند و رابطه ی مستحکمی را به وجود می آورند. ممکن است در یابیم که سهوا یا عمدا این رابطه ها در کائنات در حال تغییرند ولی این تغییر صرفا خللی در نظام کلی نشان ها ایجاد نمی کند زیرا با وجود کم شدن رابطه ی این نشان با نشان دیگر،در قسمتی دیگر از این نظام پیوندی قوی تر خواهد شد که آن را جبران می کند، لیکن در می یابیم که نقص های حاصله در تفکرات و ناتونانی در توجیه کلیه ی روابط به صورت جزء به جزء ناشی از محدودیت های وجودی است، پس موضوع را به صورت عمده بررسی می کنیم. با کنار هم قرار دادن نشان ها به تصوری انتزاعی از مفهوم بینهایت بودن نشان ها می رسیم  که در پیشروی ما به سمت درک مفهوم لا یتناهی بودن ذات خدا کمک می کند. باشد که مثمر ثمر واقع شود.

                                                                                                                                      فاطن


یکشنبه 12 آبان 1387

پیش گفتار

   نوشته شده توسط: فاطن    

و خداوند انسان را آفرید.

در بار گاه الهی همهمه و بحث و جدل مشهود بود، فرشتگان از پیش تماشاگر خلقت ها ی خدا بودند ولی این خلقت چیز عجیبی بود، آیا این همان انسان وعده داده شده بود؟

فرشتگان با حالت عجیبی به او می نگریستند و با هم گفتگو می کردند، در این میان حبیب خدا نیز وجود داشت که فرشتگان آرزوی مقام او را داشتند ولی وی توجهی به آنان نداشت، ندایی آمد:" آیا من خدای شما نیستم؟" همهمه خاموش شد و  همه گفتند: "بلی" ندا ادامه داد:" آیا تا بحال از من غروری دیده اید؟ آیا تا به حال  به خود بالیده ام؟" پاسخ"خیر" طنین انداز شد. خدا گفت: " با این وجود برای اولین بار به خودم می بالم که همانا من بهترین خلق کنندگان هستم و انسان بهترین و کاملترین مخلوق من است"

فرشتگان گفتند:" درود بر خداوند که بهترین خلق کنندگان است".    خدا گفت:" پس به سجده در آیید بدین مخلوق که از برترینتان برتر است".

همه به سجده در آ مدند الی حبیب خدا. او گفت:" من سجده نمی کنم که همانا من از او برترم، من از آتشم و او از خاک" . خدا گفت:" خاک آتش را خاموش می کند، در ضمن این دستور من است پس اطاعت کن!" انسان ترسیده بود ولی لب به سخن نمی گشود ، ابلیس(حبیب خدا)  گفت:" من به سجده در نمی آیم" پس ندا آمد که :" بیرون شو از در گاه من که همانا تو از مطرودانی"  پس ابلیس گفت :" فرزندان آدم را آن چنان از راه به در کنم که از خلقتش پشیمان شوی" خدا گفت:" من چیزی در او می بینم که تو نمیبینی، پس بیرون شو!"

ابلیس با اخم بر گشت و به مجلس پشت کرد، سپس به سمت بیرون رهسپار شد، همه از ناراحتی سر به زیر انداختند، حتی انسان، در حالی که همه ی سر ها پایین بود، خداوند به ابلیس لبخندی پدرانه  زد، ولی ابلیس پشت به او راه می رفت.

چشمان ابلیس گریان بود... .